با سلام
اولین شماره نشریه «کمیته پیگیری حقوق جانبازان» با عنوان " روایت صادقانه " در دانشگاه صنعتی خواجه نصیر منتشر شد. دانشگاه هایی که تمایل دارند این دو هفته نامه در دانشگاه آنها هم منتشر شود با شماره ی ۰۹۱۲۴۳۶۵۰۸۶ تماس بگیرند.
با تشکر
کمیته پیگیری حقوق جانبازان
سلام
لازمه قبل از شروع سال تحصیلی برنامه های امسال را توضیح بدیم...
اول وبلاگ؛ که هدفش یادآوری وظایفمونه نسبت به آدمهایی که از زندگیشون برای آرامش و امنیت ما گذشتنتد... و این کار به یه عزم جمعی نیاز داره، می تونید با نوشتن مطلب (به صورت کامنت خصوصی یا عادی) و یا دادن پیشنهاد و یا معرفی وبلاگ به بقیه، این وظیفه را ادا کنید.
دوم نشریه؛ قراره اگه خدا بخواد از اول مهر یه نشریه تهیه بشه، که فعلاً با توجه به امکانات موجود، در دانشگاه خواجه نصیر(و هر جایی که بتونه همکاری کنه) توزیع می شه...
سوم پخش فیلم؛ باز هم اگه خدا بخواد تعدادی فیلم مرتبت انتخاب میشه تا از آغاز سال، به همراه نقد و تریبون آزاد در دانشگاه پخش می شه...
چهارم مطالبه؛ فکر کردیم قبل از شروع مطالبه باید اطلاعاتمون را کامل کنیم، قرار شد در سه بخش جانباز شیمیایی، اعصاب روان و قطع عضو، می خواهیم تحقیق کنیم...
و آخر اینکه به شدت به همفکری و همکاری همه احتیاج داریم...
من اگر بنشینم....
تو اگر بنشینی...
چه کسی برخیزد؟؟؟
من اگر برخیزم...
تو اگر برخیزی...
همه بر می خیزند.
یا علی
خواستم روزت را تبریک بگویم... خواستم بیام عیادتت... خواستم بهت سر بزنم و بگم که مدیونت هستم... خواستم ...
یادم آمد این روزها سرت شلوغه، مهمان فصلی کم نداری، آنهایی که فقط روز جانباز یادت میافتند...
خواستم بعداً بیام روزهای دیگه که همه یادشون میره که آرامش مملکت به خاطر توست...
ولی وقتی امروز اخبار گفت جانباز احمدیان هم رفت، ترسیدم دیر شه، ترسیدم روزی بیاد که دیگه نباشی دیگه یه مجاهد هم نمونده باشه تا از نفسش کسب فیض کنم دیگه فقط باید تو کتابهای تاریخ ازت بخونم...
امروز و فردا و هرروز دیگه ای هم که بتونم میام تا زانو بزنم و ازت هجرت و جهاد و ... یادبگیرم، میام و نه به خاطر این که روز جانباز است، میام چون هر روزم رو مدیون تو هستم، میام چون هر روز روز تو است...
هرهفته جمعه ها بعد از نماز جمعه گروه آل طه به یه آسایشگاه سر میزنند و از جانبازان عیادت میکنند... اگه دوست داری این هفته که روز جانباز هست باهاشون همراه شو...
وعده ی ما روز جمعه بعد از نماز جمعه روبروی درب اصلی دانشگاه تهران _جنب بانک ملی... منتظرتیم..."
یادته تو مدرسه خوندیم که:
" هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات... پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر تعمتی شکری واجب..."
من یه جانباز شیمیایی میشناسم که هر نفسی که فرو میدهد گدازنده جانش است و چون
برمیآید سوزاننده ریهها... و برای هر نفسش بیش از دو شکر به جای میآورد که در هر نفسی هزاران نعمت میبیند....
راستی همین روزها قراره بچههای کمیته بروند عیادت از جانبازها... منتظر اخبار و اطلاعات تکمیلی باشید....
یا حق.
چند تا گلایه...
گفته بودند " تعاونوا علی البر و التقوی"....
قرار بود با هم قیام کنیم ...
قرار بود با هم این وبلاگ رو بنویسیم...
قرار بود...
ولی غیر از یه نفر کسی مطلبی نداد...
گفتم بی خیال تنها می نویسم...
گفتم حتی اگه خوب نشه باید در حد تکلیفم کار کنم...
گفتم....
یادم اومد که "یدالله مع الجماعة"....
پس دوباره می گم... " هل من ناصر ینصرنی..."
یا علی....
به مسئولين محترم جمهوري اسلامي ايران، براي چندمين بار سفارش ميکنم، و اين نصيحت و سفارش هميشگي است که قدر اين نعمتهاي بزرگ و الهي را بدانند و در شرايط کنوني و آيندههاي دور، اولويت را به اين عزيزان و کساني بدهند که در راه اسلام خون دادهاند و مبارزه کردهاند و به شدت از بهانه جويي و سنگ اندازي و مانع تراشي و کاغذ بازي که مانع رشد آنان و ملت دلاور ايران است خودداري ورزند...
حضرت امام روح الله
بسم الله
سلام جلسه شنبه برگزار شد....
به همه اونهایی که اومده بودند خسته نباشید میگم، خدا خیرشون بده...
از حرفهای دکتر کوشکی اینها یادم مونده:
اونهایی که یه روزی رفتند جبهه و داوطلب بودند... خودشون خواستند... پس طلبی ندارند خودشون خواستند و رفتند... به خاطر وظیفه انسانی خودشون، و واسه اینکه اگه نمیرفتند شرمنده شرف و وجدان و غیرت خودشون بودن پس طلبکار نیستند.... ولی ما بدهکار هستیم...
میگن بعد از آزادی سوسنگرد، کنار شهر چندتا گورستان دسته جمعی پیدا شده پر از جنازه زنها و دخترهای سوسنگردی... بدون اینکه تیر یا گلولهای خورده باشند... بعضاً برهنه... اونها داوطلبانه رفتند که تا کتار بقیه شهرها مثل تهران و اصفهان و مشهد و.... همچنین گورستانهایی نباشه...شاید یه بسیجی داوطلب وظیفهاش نبوده، حالا هم طلبکار نباشه... ولی ما که بدهکاریم ...
گفتند مستلزم انسان بودن شکل گیری یه رابطه انسانی است... و این یعنی برخورد انسانی با کسانی که حقی به گردن ما دارن... نه براساس پول و درصد و ترحم و... مثل برخورد با مادرمون... که زشته مابهازای زحمتهاش پول بدیم یا درصد یا حق پرستاری، بعد بگیم دیگه چی میخوای حقت رو که گرفتی نکنه طلب داری، میخواستی نکنی یا اگه مشکلی داری ما بودجه و امکانات نداریم... (این جملهها رو جانبازها کم نشنیدند!!!)
پرسیدند چطوری میشه زحمتهای همسر یه جانباز رو -که از همه خواستههایی که یه دختر از شوهرش داره صرفنظر میکنه و با هزارتا محدودیت باید هزاران مشکل مالی و اداری و درمانی رو هم حل کنه- با ماهی 70- 80 تومن جبران کرد تازه اگه گلهای کرد بشنود که مگه طلبکاری؟... اون طلبکار نیست ما که بدهکاریم....
میگفتند مستلزم یه رابطه انسانی،عمل به وظایف متقابل ماست نسبت به همه آدمهایی که به وظایف انسانیشان نسبت به ما عمل کردند... مثل کشاورزها، معلمها، پدرها و مادرها، رزمندهها و جانبازها... و همه آدمهایی که برای این مملکت مفیدند [اقلاً بیشتر از ورزشکارها و هنرپیشهها و ... که همه بی هیچ دلیلی قبول کردند مستحق خرجهای میلیاردی هستند...] ....
بعد قرار شد یا علی بگیم و بلندشیم... برای عمل به وظایف انسانی خودمون... برای اینکه آدمهای بهتری بشیم و آدم بودن یادمون نره... برای تغییر یه فرهنگ غلط... و برای تغییر نگاه ها... و برای ایجاد عزمی ملی...
منتظر طرحها و پیشنهادها و نظرها و دستهای یاری شما هم هستیم...
راستی شرط عضویت در این کمیته فقط یک یا علی است...
یا علی
به راه عاشقی قدم مردانه زن اگر مرد رهی دم از جانانه زن
بسم ا... الشاهد و الحاکم
تقريبا" پارسال همين روزها بود که ديگه سکوت و نشستن را جايز ندونستيم، خسته شدهبوديم از اينکه بعد از شنيدن دردِدلهاي خانوادة يه جانباز فقط سرمون را تکون بديم و تأسف بخوريم... از اينکه هروقت گذرمون به بيمارستان ساسان خورد و با کلي کلک تونستيم بريم عيادت چندتا جانباز، فقط خجالت بکشيم و بعد از جند روز فراموش کنيم و تا دوباره يه اتفاقي بيفته و يادمون بياره که چقدر غافليم... خسته بوديم از نگاه پرمهيب يه جانباز، گوشة يه آسايشگاه خلوت... از فاصلة ميون ِخودمون و يه قهرمان... از اينکه بعد از اين همه کوتاهي باز شرمندهمان ميکردند و با چهرهاي مهربان، پذيراي کوتاهيهايمان بودند...
از ذهنمان گذشت، نکند فرداي قيامت به خاطرِ سکوتمان شريک جرم غفلتها و کوتاهيها باشيم... يادمان آمد در زيارت عاشورا لعن کرده بوديم آنانرا که حکايت ظلم را شنيده بودند و راضي شده بودند... يادمان آمد که کلُ يومٍ عاشورا و کلُ ارضٍ کربلا... پس به حکم تنها موعظه کتاب خدا، قصد قيام کرديم تا حرف امام زمين نماند که فرموده بود: من در ميان شما باشم يا نباشم، به همه شما وصيت ميکنم مگذاريد پيشکسوتان شهادت و خون در پيچ و خم زندگي روزمره خود به فراموشي سپرده شوند...
براي انجام بهتر اين وظيفه از افراد زيادي مشاوره گرفتيم، پاي صحبتهاي جانبازان و رزمندگان زيادي نشستيم ولي آنچه بيشتر مورد استناد بود، گزارشهاي خبرگزاريها و سايتهاي رسمي جمهوري اسلامي نظير مهر، شهيدآويني و تبيان بود، در قدم اول دو نامه به رياست جمهوري تقديم کرديم که يکي تنها اعلام وصول شد و ديگري بعد از ده ماه با دستوراتي از ايشان به اداره بازرسي بنياد ارجاع داده شد و در آنجا شنيديم %80 اخبار خبرگزاريها و سايتها و يا گلايههاي جانبازان کذب است، و بر سر مردماني که وجودشان را بي هيچ چشمداشتي به انقلاب هديه داده بودند، منت ميگذاشتند به خاطر خدمات ارائه شده و نشده، به خاطر دزديهايي که از بيتالمال نکردهاند، به خاطر کارهايي که انجام دادهاند و برايش حقوق و حق مأموريت گرفتهاند، و ادعا کردند که هيچ جانبازي را نميشناسند که مشکلي داشته باشد و آن ها رسيدگي نکرده باشند، و اکثر بالاتفاق آنان که اعتراض ميکنند، دروغگو، شياد و جانباز نما هستند!!! و در سالگرد سوم تير نيز طرحي براي ملي شدن تکريم جانبازان خدمت دفتر رياست جمهوري تقديم کرديم... گزارشي نيز در قالب آلبومي با مطالبي مستند از سايتها و خبرگزاريهاي رسمي، خدمت حضرت آقا تقديم کرديم، مجموعهاي مشابه آن نيز با موارد مستند بيشتر خدمت علما، مراجع قم عرضه کرديم.... که در اين ميان خبر اعتراض ايه ا... نوري همداني را شنيدم...
در اين مدت دريافتيم بخش عمده رنجها و مشکلات جانبازان ناشي از بيحرمتيها و فراموشيهاي مردم است که بعضاً ناشي از رفتار نادرست مسئولين است که گاه براي رفع تکليف از خود و در گلو خفه کردن هر فرياد اعتراضي خدمات ارائه شده و نشده را در رسانهها فرياد ميزند و اين ذهنيت را شدت ميبخشند که همه سرمايه مملکت را به ايثارگران ميدهند... و رنج آش نخورده و دهن سوخته گاه براي يک قهرمان غيور بيش از جراحت جنگ کشنده بود، پس گام بعدي را فرهنگسازي و تغيير نگرش مردم و همچنين مطالبه و تکريم ملي دانستيم، لذا در يادوارههاي اردوهاي راهيان نورِ دانشگاهها شرکت کرديم تا يادمان باشد و به ياد ديگران هم بياوريم که مقدستر از خاکريزها و محلهاي ريختن خون و سرزمينهاي خرمشهر و فکه و شلمچه و... مردان و زناني هستند که هنوز هم در حالِ جهادند و با رنجهاي آن روزگار زندگي ميکنند و در کوچه پس کوچه هاي شهرها و در پيچ و خم زندگي روزمره به فراموشي سپرده شدهاند...
و امروز در کنار تو ميخواهيم قدمهاي بعدي را برداريم، قدمهايي محکمتر و بلندتر، قدمهايي که مورد رضايت حضرت وليعصر ارواحنا فداه باشد و شايد روزگار ظهورش را نزيکتر گرداند....
يا علي
جلسه کميته پيگيری روز شنبه نمازخانه ساختمان مرکزی دانشگاه صنعتی خواجه نصير با حضور دکتر کوشکی
باسمک يا اصدق الصديقين
دروغگو دشمن خداست
معلّم کلاس ما گفت "دروغگو دشمن خداست"، من خدا را دوست دارم، آدم نبايد دشمن خدا بشود، اين را بابا ميگويد. من بابا را دوست را دارم، بابا مهربان است، بابا مريض است، بابا گاهي خيلي سرفه ميکند، گاهي يکدفعه عصباني ميشود و داد ميزند، يهجوري ميشود، انگار ديگر باباي من نيست... مامان ميگويد قبلاً آدم بدها ميخواستند بيايند همه چيز را از ما بگيرند و همه را اذيّت کنند، واسه همين بابا با دوستانش رفتند و با آنها جنگيدند، واسه همين بابا مريض شده است ، يعني جانباز شده است... من عکس آن موقع بابا را ديدهام ، آن را به همه نشان ميدهم تا بفهمند بابا هميشه مريض نبوده، بابا شجّاع بوده، بابا خيلي قوي بوده، حتي قويتر از باباي پدرم...
من بابا را دوست دارم حتي وقتي عصباني ميشود و من ميترسم، حتي وقتي راه ميرود و دستش را به ديوار ميگيرد، ديگر از اينکه نميتواند مرا بغل کند غصّه نميخورم و از اينکه مثل باباي پدرم با من فوتبال بازي نميکند و مرا کوه نميبرد... يعني مامان گفت نبايد غصه بخورم چون بابا به خاطر اينکه من الآن خوشحال باشم با آدم بدها جنگيده و اينجوري شده...
امروز ظهر حال بابا بد شد، مامان جيغ زد، خيلي ترسناک بود، فکر کردم بابا مرده ... مامان باباي آرش را صدا زد و رفتند بيمارستان. من هرچي گريه کردم کسي به حرفم گوش نداد، من را نبردند، مامان گفت برايت جايزه ميخرم ، فکر ميکند من بچّه هستم، من بابا را ميخواهم نه جايزه را...
من حالا تنها هستم، تلويزيون روشن است و من دارم انشاء مينويسم ... توي تلويزيون يه آقاهه گفت مشکلات درماني جانباز ها – يعني مريضهاي جنگ – حل شده... من دلم براي بابا شور ميزند ، من براي مامان نگرانم، چرا مامان گفت بابا دارو ندارد و بيمارستان جا ندارد، نکند او دروغ گفت، نکند او دشمن خداست، يه آقاي ديگر هم که اسمش سخت بود گفت همة مشکلات جانبازها حل شده و جانبازها با افتخار در آسايش زندگي ميکنند، من ميدانم افتخار يعني سربلندي، يعني خوشحالي و آسايش يعني آسودگي و راحت بودن... اگر راست ميگويد پس چرا باباي علي که جمعه آمده بود خانة ما عصباني بود و ميگفت که دوستش که جانباز است و بابا هم او را ميشناسد، خانه ندارد و وسايلشان کنار خيابان است و يا يه جانباز ديگر توي خيابان کفش مردم را واکس ميزند؟ شايد باباي علي دروغ ميگويد، شايد باباي علي دشمن خداست، تازه باباي علي ميگفت يه روز رفته پيش اون آقاهه که رئيس کارهاي همة
جانباز هاست، ولي اون آقاهه سوار ماشينش که اسمش پرشيا بوده و باباي پدرام هم دارد، شده و به حرفهاي اون گوش نداده، تازه جواب سلام او را هم نداده، بابا ميگويد جواب سلام واجب است، شايد هم آن آقاهه دروغ ميگويد که رئيس کارهاي همة جانبازهاست، اگر راست ميگويد چرا قبل از اينکه واسة باباي من و باباي علي ماشين بخرد، واسة خودش ماشين خريده؟ شايد او جانبازتر است، شايد او نميداند که ما نه خانه داريم، نه ماشين، نه پولِ دارو ...
شايد او دروغگو است، شايد پرشيا دروغ ميگويد ، شايد پرشيا دشمن خداست، شايد تلويزيون دروغ ميگويد که ما در آسايش زندگي ميکنيم ، شايد کتاب فارسي دروغ ميگويد که آسايش يعني راحتي، شايد کتاب فارسي دشمن خداست، شايد باباي من و باباي علي و مامان بقيّة دوستهاي بابا دروغ ميگويند، شايد صاحبخانة ما دروغ ميگويد که ديروز بابا را دعوا کرد، شايد سرفههاي بابا دروغ ميگويند، شايد مريضي بابا دروغ ميگويد، شايد داروهاي بابا و بيمارستان بنياد دشمن خدا هستند و دروغ ميگويند، شايد تلويزيون دروغ گفت، شايد اون آقاهه دشمن خدا بود، ولي قيافهاش که شبيه آدم بدها نبود، بابا ميگويد ما نبايد وقتي کسي نيست دربارهاش حرف بد بزنيم، يا فکرهاي بدي بکنيم ... نکند بابا دروغ ميگويد ، نکند مامان دشمن خداست...
من ديگر نميدانم چه کسي دروغ ميگويد و کي دشمن خداست ، بايد فردا از معلّممان بپرسم که چرا همه چيز اينقدر سخت است؟
من بابا را دوست دارم، اگه باباي من هم مثل باباي ريحانه که رفت پيش خدا، بميرد، من خيلي غصّه ميخورم، من گريه ميکنم، من بابا را زياد دوست دارم ، بابا دروغگو نيست، بابا دشمن خدا نيست... حتماً آن آقاهه دروغ گفت ، حتماٌ تلويزيون دشمن خداست...
خدا کند بابا نميرد...