تبليغاتX
روایت درد
بی شک با فعالیتهای بنیاد جانبازان(بنیاد شهید و امور ایثارگران) که تقریبا تنها نهادی است که به امور می پرداخته ومی پردازد آشنایی کامل دارید. نهادی که رسیدگی به جانبازان را در حیطه مادیات خلاصه کرده و با این روش به احساسی که ناشی از آرمان وعقیده و مذهب ومعنویت جانبازان است با برخورد مادی گرایانه لطمه وارد کرده،البته بررسی نحوه چگونگی ادامه زندگی این عزیزان با توجه به شرایطی که دارند و تلاش در جهت هر چه آسان کردن زندگی آنان امری بدیهی و اجتناب ناپذیر می باشد. ولی در بسیاری موارد اینگونه امکانات دبون در نظر گرفتن جایگاه معنوی ایشان، موقعیت اجتماعی آنان را بیشتر به مخاطره می اندازد، نمونه ی آن هم این همه حرف است که می شنوم، به فلان شخص در فلان شهر زمین فلان متری دادند و ماشین دادند و مکه بردند واگر فرز ندشان دانشگاه قبول شود می گویند صدقهسر باباش قبولش کردند و دیگر چه می خواهند وهر چه هست برای آنها هست و...باز هم بگویم؟(گمان کنم گوش شما خیلی بیشتر از این حرفها شنیده)اما چرا یکی نگفت وظیفه ی ماست که او را احترام کنیم و به او توجه داشته باشیم،چرا اگر هم کمکش کردند به خاطر احساس ترحمی بود که داشتند ونه از آن جهت که احساس تکلیف کنند، چرا یکی فقط به حکم انسان بودنشان به یاریشان نرفت؟ چرا یکی به خاطر ادای دینی که بر عهده ماست به آنان کمک نکرد؟یقین میدانم اگر نهادهای رسیدگی کننده با چنین دیدی به به یاری می شتافتند هم اکنون جو جامعه این گونه نبود که حتی برخی مواقع خود جانباز هم از ترس تیکه های مردم هویت خود را مخفی نگه می دارد حاضر است سختی های جسمی فراوانی را متحمل شود. چرا فلان رفیقم از ترس اینکه مبادا دیگر دوستانش متوجه شوند که شپدرسش جانباز بوده شهید شده اعلامیه ی شهادت پدر را به دانشگهاه نمی آورد حتی با وجود اینکه بدون سهمیه وارد دانشگاه شده؟این چراها همگی مرا به این رساندند که روش وخط مشی پیش گرفته شده از سوی آن نهاد به کل با آنچه مد نظر بسیاری از جانبازان مغایرت دارد. ضمن اینکه در ارائه ی همین امکانات مادی هم بسیار ضعف دارند و نمونه های بسیار آنرا در مجموعه ای که در اردوی جنوب 85 دانشگاه خواجه نصیر دست یکی از مدعوین با نام روایت درد که از قرار توسط گروه شما هم تدوین شده بود مشاهده کردم وکردید ونمونه های بسیار دیگری که با آنان زندگی می کنم.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 1:23 توسط کمیته پیگیری مسائل جانبازان |

با سلام

اولین شماره نشریه «کمیته پیگیری حقوق جانبازان»  با عنوان " روایت صادقانه " در دانشگاه صنعتی خواجه نصیر منتشر شد. دانشگاه هایی که تمایل دارند این دو هفته نامه در دانشگاه آنها هم منتشر شود با شماره ی ۰۹۱۲۴۳۶۵۰۸۶ تماس بگیرند.

                                                         با تشکر

                                            کمیته پیگیری حقوق جانبازان 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 14:30 توسط کمیته پیگیری مسائل جانبازان |

سلام

لازمه قبل از شروع سال تحصیلی برنامه های امسال را توضیح بدیم...

اول وبلاگ؛ که هدفش یادآوری وظایفمونه نسبت به آدمهایی که از زندگیشون برای آرامش و امنیت ما گذشتنتد... و این کار به یه عزم جمعی نیاز داره، می تونید با نوشتن مطلب (به صورت کامنت خصوصی یا عادی) و یا دادن پیشنهاد و یا معرفی وبلاگ به بقیه، این وظیفه را ادا کنید.

دوم نشریه؛ قراره اگه خدا بخواد از اول مهر  یه نشریه تهیه بشه، که فعلاً با توجه به امکانات موجود، در دانشگاه خواجه نصیر(و هر جایی که بتونه همکاری کنه) توزیع می شه...

سوم پخش فیلم؛ باز هم اگه خدا بخواد تعدادی فیلم مرتبت انتخاب میشه تا از آغاز سال، به همراه نقد و تریبون آزاد در دانشگاه پخش می شه...

چهارم مطالبه؛ فکر کردیم قبل از شروع مطالبه باید اطلاعاتمون را کامل کنیم، قرار شد در سه بخش جانباز شیمیایی، اعصاب روان و قطع عضو، می خواهیم تحقیق کنیم...

و آخر اینکه به شدت به همفکری و همکاری همه احتیاج داریم...

من اگر بنشینم....           

تو اگر بنشینی...

چه کسی برخیزد؟؟؟

من اگر برخیزم...

تو اگر برخیزی...

همه بر می خیزند.

یا علی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 16:35 توسط کمیته پیگیری مسائل جانبازان |

جمعه...26 مرداد...ساعت 2 بعد از ظهر... آسایشگاه سعادت آباد...
ساختمونی ساکت با ساکنانی غریب و چشمهایی منتظر و نگاه هایی پر از حرف... وبدن هایی که آثار جراحت, بریدگی,و ضرب و شتم روی اون دیده میشه ... اینجا آسایشگاه اعصاب و روان بچه های جنگه...باور نمی کنم کسایی که یه روز تو میدون جنگ برای دفاع از وطن می جنگیدن حالا اینطور شکسته و بی حال گوشه و کنار حیاط آسایشگاه نشستن و روز و شب میکنن... حبیب هم هست...اون زمان تو واحد تبلیغات خرمشهر کنار جهان آرا بوده ... اصلا جلو نمی یاد که باهاش حرف بزنم... غربت این آسایشگاه بدجوری منو گرفته ...
باور نمی کنم اینها به خاطر من اینطور شدن... یکی از جانبازان میگه 18 ساله دخترم ناهید رو ندیدم ... ظاهرا همسرش طلاق گرفته و دخترشون رو با خودش برده ...
خدایا چقدر فاصله هست بین زندگی ما و زندگی اینها... خدایا غفلت ما رو ببخش ...
بچه ها بیاین یه کاری کنیم... تا دیر نشده ... تا یادگار های جنگ آسمونی نشدن... بریم بهشون سر بزنیم... اونا فقط همین رو می خوان ... فقط همین...

بیاین این کار کوچیک رو ازشون دریغ نکنیم...

فصل بیداری ما نزدیک است... نوبت ماست که جانباز شویم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:1 توسط کمیته پیگیری مسائل جانبازان |

خواستم روزت را تبریک بگویم... خواستم بیام عیادتت... خواستم بهت سر بزنم  و بگم که مدیونت هستم... خواستم ...

یادم آمد این روزها سرت شلوغه، مهمان فصلی کم نداری، آنهایی که فقط روز جانباز یادت می­افتند...

خواستم بعداً بیام روزهای دیگه که همه یادشون میره که آرامش مملکت به خاطر توست...

ولی وقتی امروز اخبار گفت جانباز احمدیان هم رفت، ترسیدم دیر شه، ترسیدم روزی بیاد که دیگه نباشی دیگه یه مجاهد هم نمونده باشه تا از نفسش کسب فیض کنم دیگه فقط باید تو کتابهای تاریخ ازت بخونم...

امروز و فردا و هرروز دیگه ای هم که بتونم میام تا زانو بزنم و ازت هجرت و جهاد و ... یادبگیرم، میام و نه به خاطر این که روز جانباز است، میام چون هر روزم رو مدیون تو هستم، میام چون هر روز روز تو است...

هرهفته جمعه ها بعد از نماز جمعه گروه آل طه به یه آسایشگاه سر میزنند و از جانبازان عیادت میکنند... اگه دوست داری این هفته که روز جانباز هست باهاشون همراه شو...

وعده ی ما روز جمعه بعد از نماز جمعه روبروی درب اصلی دانشگاه تهران _جنب بانک ملی... منتظرتیم..."

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 0:46 توسط کمیته پیگیری مسائل جانبازان |



از: حضرت روح الله
به: جانبازان و البته مسئولین نظام جمهوری اسلامی ایران

من دست یکایک شما پیشگامان رهایی را می بوسم و می دانم گه اگر مسئولین نظام اسلامی از شما غافل شوندبه آتش دوزخ الهی خواهند سوخت...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 15:38 توسط کمیته پیگیری مسائل جانبازان |

یادته تو مدرسه خوندیم که:

" هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات... پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر تعمتی شکری واجب..."

من یه جانباز شیمیایی می­شناسم که هر نفسی که فرو می­دهد گدازنده جانش است و چون
برمی­آید سوزاننده ریه­ها... و برای هر نفسش بیش از دو شکر به جای می­آ­ورد که در هر نفسی هزاران نعمت می­بیند....

 

راستی همین روزها قراره بچه­های کمیته بروند عیادت از جانبازها... منتظر اخبار و اطلاعات تکمیلی باشید....

یا حق.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 23:41 توسط کمیته پیگیری مسائل جانبازان |

چند تا گلایه...

گفته بودند " تعاونوا علی البر و التقوی"....

قرار بود با هم قیام کنیم ...

قرار بود با هم این وبلاگ رو بنویسیم...

قرار بود...

ولی غیر از یه نفر کسی مطلبی نداد...

گفتم بی خیال تنها می نویسم...

گفتم حتی اگه خوب نشه  باید در حد تکلیفم کار کنم...

گفتم....

یادم اومد که "یدالله مع الجماعة"....

پس دوباره می گم... " هل من ناصر ینصرنی..."

یا علی....

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:18 توسط کمیته پیگیری مسائل جانبازان |

پيام به گردهمايى جانبازان، در روز ميلاد حضرت ابوالفضل‏العباس(ع) 30/ 11/ 69 بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏ تاريخ درخشان انقلاب، عرصه‏ى هزاران گونه‏ى شناخته و ناشناخته‏ى گذشت و ايثار و فداكارى است كه هريك از آنها به يارى خداوند در لحظه‏هاى فراموش‏نشدنى و پُربركتى از زندگى افرادى باايمان پديد آمده و گاه، همه‏ى عمر آنان را تحت تأثير گرفته و همه‏ى آنها بر روى هم، اين تاريخ پُرشكوه و درخشان و معجزه‏آساى دوازده‏ساله را پديد آورده است. تاريخ انقلاب ما، با همين اجزا و عناصر گرانبهاست كه در جهان مادّى كنونى، همچون حادثه‏يى معجزنشان و الهى، در كار دگرگون‏سازى جهان و تغيير مسير انسانهاست. آرى، هر گذشت و ايثار كوچك و بزرگى كه از يكى از فرزندان انقلاب در لحظه‏يى از لحظات سر زده يا مى‏زند، در تكوين اين ماجراى بزرگ و بى‏نظير - يعنى دوران بى‏نظير انقلاب اسلامى - داراى تأثيرى حتمى و حقيقى است و تاريخ انقلاب، مجموع همين لحظه‏هاست. با اين نگرش است كه جانبازان عزيز - آنان كه ايثار و فداكاريشان، نشانه‏يى در جسم مطهرشان باقى گذارده و يادگار آن لحظه‏ى حساس را همواره با خود دارند - داراى سهمى ارزشمند در اين تاريخ پُرافتخارند. جانبازان، آسيب در راه خدا را قدر بدانند كه اين موجب توجه حق تعالى به آنان است و اين در ميزان الهى، ارزش والاست. خداوند به همه‏ى فداكاران راه خود، بويژه جانبازان عزيز، صبر و تحمل و نيز اجر و تقرب عنايت فرمايد و آنان را در اين راه كه شريفترين راههاست، ثابت‏قدم بدارد. والسّلام عليكم و رحمةاللَّه - سيّد على خامنه‏اى‏
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:20 توسط کمیته پیگیری مسائل جانبازان |

 

به مسئولين محترم جمهوري اسلامي ايران، براي چندمين بار سفارش مي­کنم، و اين نصيحت و سفارش هميشگي است که قدر اين نعمت­هاي بزرگ و الهي را بدانند و در شرايط کنوني و آينده­هاي دور، اولويت را به اين عزيزان و کساني بدهند که در راه اسلام خون داده­اند و مبارزه کرده­اند و به شدت از بهانه جويي و سنگ اندازي و مانع تراشي و کاغذ بازي که مانع رشد آنان و ملت دلاور ايران است خودداري ورزند...

حضرت امام روح الله

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:37 توسط کمیته پیگیری مسائل جانبازان |

بسم الله

سلام  جلسه شنبه برگزار شد....

به همه اون­هایی که اومده بودند خسته نباشید می­گم، خدا خیرشون بده...

از حرفهای دکتر کوشکی این­ها یادم مونده:

اون­هایی که یه روزی رفتند جبهه و داوطلب بودند... خودشون خواستند... پس طلبی ندارند خودشون خواستند و رفتند... به خاطر وظیفه انسانی خودشون، و واسه این­که اگه نمی­رفتند شرمنده شرف و وجدان و غیرت خودشون بودن پس طلبکار نیستند.... ولی ما بدهکار هستیم...

میگن بعد از آزادی سوسنگرد، کنار شهر چندتا گورستان دسته جمعی پیدا شده پر از جنازه زن­ها و دخترهای سوسنگردی... بدون این­که تیر یا گلوله­ای خورده باشند... بعضاً برهنه... اون­ها داوطلبانه رفتند که تا کتار بقیه شهرها مثل تهران و اصفهان و مشهد و.... همچنین گورستانهایی نباشه...شاید یه بسیجی داوطلب وظیفه­اش نبوده، حالا هم طلبکار نباشه... ولی ما که بدهکاریم ...

گفتند مستلزم انسان بودن شکل گیری یه رابطه انسانی است... و این یعنی برخورد انسانی با کسانی که حقی به گردن ما دارن... نه براساس پول و درصد و ترحم  و... مثل برخورد با مادرمون... که زشته مابه­ازای زحمت­هاش پول بدیم یا درصد یا حق پرستاری، بعد بگیم دیگه چی میخوای حقت رو که گرفتی نکنه طلب داری، میخواستی نکنی یا اگه مشکلی داری ما بودجه و امکانات نداریم... (این جمله­ها رو جانبازها کم نشنیدند!!!)

پرسیدند چطوری میشه زحمت­های همسر یه جانباز رو -که از همه خواسته­هایی که یه دختر از شوهرش داره صرفنظر می­کنه و با هزارتا محدودیت باید هزاران مشکل مالی و اداری و درمانی رو هم حل کنه- با ماهی 70- 80 تومن جبران کرد تازه اگه گله­ای کرد بشنود که مگه طلبکاری؟... اون طلبکار نیست ما که بدهکاریم....

می­گفتند مستلزم یه رابطه انسانی،عمل به وظایف متقابل ماست نسبت به همه آدم­هایی که به وظایف انسانی­شان نسبت به ما عمل کردند... مثل کشاورزها، معلم­ها، پدرها و مادرها، رزمنده­ها و جانبازها... و همه آدم­هایی که برای این مملکت مفیدند [اقلاً بیشتر از ورزشکارها و هنرپیشه­ها و ... که همه بی هیچ دلیلی قبول کردند مستحق خرج­های میلیاردی هستند...] ....

بعد قرار شد یا علی بگیم و بلندشیم... برای عمل به وظایف انسانی خودمون... برای این­که آدم­های بهتری بشیم و آدم بودن یادمون نره... برای تغییر یه فرهنگ غلط... و برای تغییر نگاه ها... و برای ایجاد عزمی ملی...

منتظر طرح­ها و پیشنهادها و نظرها و دستهای یاری شما هم هستیم...

راستی شرط عضویت در این کمیته فقط یک یا علی است...

یا علی

به راه عاشقی قدم مردانه زن                   اگر مرد رهی دم از جانانه زن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:29 توسط کمیته پیگیری مسائل جانبازان |

بسم ا... الشاهد و الحاکم

تقريبا" پارسال همين روزها بود که ديگه سکوت و نشستن را جايز ندونستيم، خسته شده­بوديم از اين­که بعد از شنيدن دردِدلهاي خانوادة يه جانباز فقط سرمون را تکون بديم و تأسف بخوريم... از اين­که هروقت گذرمون به بيمارستان ساسان خورد و با کلي کلک تونستيم بريم عيادت چندتا جانباز، فقط خجالت بکشيم و بعد از جند روز فراموش کنيم و تا دوباره يه اتفاقي بيفته و يادمون بياره که چقدر غافليم... خسته بوديم از نگاه پرمهيب يه جانباز، گوشة يه آسايشگاه خلوت... از فاصلة ميون ِخودمون و يه قهرمان... از اين­که بعد از اين همه کوتاهي باز شرمنده­مان مي­کردند و با چهره­اي مهربان، پذيراي کوتاهي­هايمان بودند...

از ذهنمان گذشت، نکند فرداي قيامت به خاطرِ سکوتمان شريک جرم غفلت­ها و کوتاهي­ها باشيم... يادمان آمد در زيارت عاشورا لعن کرده بوديم آنان­را که حکايت ظلم را شنيده بودند و راضي شده بودند... يادمان آمد که کلُ يومٍ عاشورا و کلُ ارضٍ کربلا... پس به حکم تنها موعظه کتاب خدا، قصد قيام کرديم تا حرف امام زمين نماند که فرموده بود: من در ميان شما باشم يا نباشم، به همه شما وصيت مي­کنم مگذاريد پيشکسوتان شهادت و خون در پيچ و خم زندگي روزمره خود به فراموشي سپرده شوند...

براي انجام بهتر اين وظيفه از افراد زيادي مشاوره گرفتيم، پاي صحبت­هاي جانبازان و رزمندگان زيادي نشستيم ولي آنچه بيشتر مورد استناد بود، گزارش­هاي خبرگزاري­ها و سايت­هاي رسمي جمهوري اسلامي نظير مهر، شهيدآويني و تبيان بود، در قدم اول دو نامه به رياست جمهوري تقديم کرديم که يکي تنها اعلام وصول شد و ديگري بعد از ده ماه با دستوراتي از ايشان به اداره بازرسي بنياد ارجاع داده شد و در آن­جا شنيديم %80 اخبار خبرگزاري­ها و سايت­ها و يا گلايه­هاي جانبازان کذب است، و بر سر مردماني که وجودشان را بي هيچ چشمداشتي به انقلاب هديه داده بودند، منت­­ مي­گذاشتند به خاطر خدمات ارائه شده و نشده، به خاطر دزدي­هايي که از بيت­المال نکرده­اند، به خاطر کارهايي که انجام داده­اند و برايش حقوق و حق مأموريت گرفته­اند، و ادعا کردند که هيچ جانبازي را نمي­شناسند که مشکلي داشته باشد و آن ها رسيدگي نکرده باشند، و اکثر بالاتفاق آنان که اعتراض مي­کنند، دروغگو، شياد و جانباز نما هستند!!! و در سالگرد سوم تير نيز طرحي براي ملي شدن تکريم جانبازان خدمت دفتر رياست جمهوري تقديم کرديم... گزارشي نيز در قالب آلبومي با مطالبي مستند از سايت­ها و خبرگزاري­هاي رسمي، خدمت حضرت آقا تقديم کرديم، مجموعه­اي مشابه آن نيز با موارد مستند بيشتر خدمت علما، مراجع قم عرضه کرديم.... که در اين ميان خبر اعتراض ايه ا... نوري همداني را شنيدم...

در اين مدت دريافتيم بخش عمده رنج­ها و مشکلات جانبازان ناشي از بي­حرمتي­ها و فراموشي­هاي مردم است که بعضاً ناشي از رفتار نادرست مسئولين است که گاه براي رفع تکليف از خود و در گلو خفه کردن هر فرياد اعتراضي خدمات ارائه شده و نشده را در رسانه­ها فرياد مي­زند و اين ذهنيت را شدت مي­بخشند که همه سرمايه مملکت را به ايثارگران مي­دهند... و رنج آش نخورده و دهن سوخته گاه براي يک قهرمان غيور بيش از جراحت جنگ کشنده بود، پس گام بعدي را فرهنگ­سازي و تغيير نگرش مردم و همچنين مطالبه و تکريم ملي دانستيم، لذا در يادواره­هاي اردوهاي راهيان نورِ دانشگاه­ها شرکت کرديم تا يادمان باشد و به ياد ديگران هم بياوريم که مقدس­تر از خاکريزها و محل­هاي ريختن خون و سرزمين­هاي خرمشهر و فکه و شلمچه و... مردان و زناني هستند که هنوز هم در حالِ جهادند و با رنج­هاي آن روزگار زندگي مي­کنند و در کوچه پس­ کوچه هاي شهرها و در پيچ  و خم زندگي روزمره به فراموشي سپرده شده­اند...

و امروز در کنار تو مي­خواهيم قدم­هاي بعدي را برداريم، قدمهايي محکم­تر و بلندتر، قدم­هايي که مورد رضايت حضرت ولي­عصر ارواحنا فداه باشد و شايد روزگار ظهورش را نزيکتر گرداند....

يا علي

جلسه کميته پيگيری روز شنبه نمازخانه ساختمان مرکزی دانشگاه صنعتی خواجه نصير با حضور دکتر کوشکی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 17:6 توسط کمیته پیگیری مسائل جانبازان |

باسمک يا اصدق الصديقين

دروغ­گو دشمن خداست

معلّم کلاس ما گفت "دروغ­گو دشمن خداست"، من خدا را دوست دارم، آدم نبايد دشمن خدا بشود، اين را بابا مي­گويد. من بابا را دوست را دارم، بابا مهربان است، بابا مريض است، بابا گاهي خيلي سرفه مي­کند، گاهي يک­دفعه عصباني مي­شود و داد مي­زند، يه­جوري مي­شود، انگار ديگر باباي من نيست... مامان مي­گويد قبلاً آدم بد­ها مي­خواستند بيايند همه چيز را از ما بگيرند و همه را اذيّت کنند، واسه همين بابا با دوستانش رفتند و با آن­ها جنگيدند، واسه همين بابا مريض شده است ، يعني جانباز شده است... من عکس آن موقع بابا را ديده­ام ، آن را به همه نشان مي­دهم تا بفهمند بابا هميشه مريض نبوده، بابا شجّاع بوده، بابا خيلي قوي بوده، حتي قوي­تر از باباي پدرم...

من بابا را دوست دارم حتي وقتي عصباني مي­شود و من مي­ترسم، حتي وقتي راه مي­رود و دستش را به ديوار مي­گيرد، ديگر از اين­که نمي­تواند مرا بغل کند غصّه نمي­خورم و از اين­که مثل باباي پدرم با من فوتبال بازي نمي­کند و مرا کوه نمي­برد... يعني مامان گفت نبايد غصه بخورم چون بابا به خاطر اين­که من الآن خوشحال باشم با آدم بدها جنگيده و اينجوري شده...

امروز ظهر حال بابا بد شد، مامان جيغ زد، خيلي ترسناک بود، فکر کردم بابا مرده ... مامان باباي آرش را صدا زد و رفتند بيمارستان. من هرچي گريه کردم کسي به حرفم گوش نداد، من را نبردند، مامان گفت برايت جايزه مي­خرم ، فکر مي­کند من بچّه هستم، من بابا را مي­خواهم نه جايزه را...

من حالا تنها هستم، تلويزيون روشن است و من دارم انشاء مي­نويسم ... توي تلويزيون  يه آقاهه گفت مشکلات درماني جانباز ها – يعني مريض­هاي جنگ – حل شده... من دلم براي بابا شور مي­زند ، من براي مامان نگرانم، چرا مامان گفت بابا دارو ندارد و بيمارستان جا ندارد، نکند او دروغ گفت، نکند او دشمن خداست، يه آقاي ديگر هم که اسمش سخت بود گفت همة مشکلات جانبازها حل شده و جانبازها با افتخار در آسايش زندگي مي­کنند، من مي­دانم افتخار يعني سربلندي، يعني خوشحالي و آسايش يعني آسودگي و راحت بودن... اگر راست مي­گويد پس چرا باباي علي که جمعه آمده بود خانة ما عصباني بود و مي­گفت که دوستش که جانباز است و بابا هم او را مي­شناسد، خانه ندارد و وسايلشان کنار خيابان است و يا يه جانباز ديگر توي خيابان کفش مردم را واکس مي­زند؟ شايد باباي علي دروغ مي­گويد، شايد باباي علي دشمن خداست، تازه باباي علي مي­گفت يه روز رفته پيش اون آقاهه که  رئيس کارهاي همة
جانباز هاست، ولي اون آقاهه سوار ماشينش که اسمش پرشيا بوده و باباي پدرام هم دارد، شده و به حرف­هاي اون گوش نداده، تازه جواب سلام او را هم نداده، بابا مي­گويد جواب سلام واجب است، شايد هم آن آقاهه دروغ مي­گويد که رئيس کارهاي همة جانبازهاست، اگر راست مي­گويد چرا قبل از اين­که واسة باباي من و باباي علي ماشين بخرد، واسة خودش ماشين خريده؟ شايد او جانبازتر است، شايد او نمي­داند که ما نه خانه داريم، نه ماشين، نه پولِ دارو ...

شايد او دروغ­گو است، شايد پرشيا دروغ مي­گويد ، شايد پرشيا دشمن خداست، شايد تلويزيون دروغ مي­گويد که ما در آسايش زندگي مي­کنيم ، شايد کتاب فارسي دروغ مي­گويد که آسايش يعني راحتي، شايد کتاب فارسي دشمن خداست، شايد باباي من و باباي علي و مامان بقيّة دوست­هاي بابا دروغ مي­گويند، شايد صاحبخانة ما دروغ مي­گويد که ديروز بابا را دعوا کرد، شايد سرفه­هاي بابا دروغ مي­گويند، شايد مريضي بابا دروغ مي­گويد، شايد داروهاي بابا و بيمارستان بنياد دشمن خدا هستند و دروغ مي­گويند، شايد تلويزيون دروغ گفت، شايد اون آقاهه دشمن خدا بود، ولي قيافه­اش که شبيه آدم بدها نبود، بابا مي­گويد ما نبايد وقتي کسي نيست درباره­اش حرف بد بزنيم، يا فکرهاي بدي بکنيم ...  نکند بابا دروغ مي­گويد ، نکند مامان دشمن خداست...

من ديگر نمي­دانم چه کسي دروغ مي­گويد و کي دشمن خداست ، بايد فردا از معلّممان بپرسم که چرا همه چيز اين­قدر سخت است؟

 من بابا را دوست دارم، اگه باباي من هم مثل باباي ريحانه که رفت پيش خدا، بميرد، من خيلي غصّه مي­خورم، من گريه مي­کنم، من بابا را زياد دوست دارم ، بابا دروغ­گو نيست، بابا دشمن خدا نيست... حتماً آن آقاهه دروغ گفت ، حتماٌ تلويزيون دشمن خداست...

خدا کند بابا نميرد...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:23 توسط کمیته پیگیری مسائل جانبازان |